صفحه ها
دسته
وبلاگ هاي مذهبي
لینک های مذهبی
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 552994
تعداد نوشته ها : 744
تعداد نظرات : 85
Rss
طراح قالب
GraphistThem253

جنگ صفین

جنگ صفین در روز اوّل صفر سال 37 هجرى قمرى در صحراى صفین آغاز گردید. این جنگ مابین حضرت على(علیه السلام) و معاویه صورت گرفت. در این جنگ از هر دو سپاه عده زیادى کشته شدند و جنگ به مرحله اى رسید که نزدیک بود سپاه معاویه شکست بخورد که سپاهیان معاویه با تدبیر عمروعاص قرآن ها را بر سر نیزه ها زدند و در مقابل لشکر على(علیه السلام) ایستادند و گفتند: بیائید قرآن بین ما حکم کند.
در نتیجه این تدبیر آنها، بسیارى از لشکر على(علیه السلام) از جنگ دست کشیدند، ناگهان اشعث بن قیس با بیست هزار نفر از میان لشکر على(علیه السلام) حرکت کردند و گفتند: اهل شام راست مى گویند. حضرت فرمود: چون زمان شکست و مرگشان نزدیک است نیرنگ مى کنند، اینها اگر به قرآن ایمان داشتند، این قدر از مردم کشته نمى شدند، اما آن عده از سپاهیان على(علیه السلام) که برخى حتى پیشانیشان براثر سجده پینه بسته بود و برخى حافظ قرآن بودند گفتند: یا على به حکمیّت قرآن راضى باش و گرنه تو را مى کشیم. حضرت فرمود: اینها قصدشان قرآن نیست و قرآن را بهانه کرده اند، حضرت هر چه آنها را نصیحت کرد قبول نکردند، عاقبت فرمود: اختیار با شماست. از لشکر معاویه عمروعاص به عنوان نماینده انتخاب شد، حضرت فرمود: عبدالله بن عباس هم از این لشکر و اگر راضى نیستید مالک اشتر نخعى برود، اشعث و جماعت قرآء لشکر على(علیه السلام) گفتند: ما راضى به حکمیت این دو نفر نیستیم و به ابو موسى اشعرى راضى هستیم، حضرت غضبناک شد و فرمود: لارآى لمن لا یطاع.
ابو موسى با عمروعاص در «دومة الجندل» که قلعه اى است بین مدینه و شام جمع شدند تا حکم کنند. عمر بن عاص به ابو موسى گفت: من معاویه را از خلافت خلع مى کنم و تو نیز على را از خلافت خلع کن و اگر صلاح باشد عبدالله بن عمر را به خلافت نصب کنیم و اگر صلاح نباشد امر را به شورى مى گذاریم.
ابو موسى پسندید و گفت: فردا نزد مردم حاضر مى شویم و این مطلب را به سمع آنها مى رسانیم.
پس از این که در مقابل مردم حاضر شدند، ابوموسى به عمروعاص گفت: تو بایست و معاویه را از خلافت خلع کن. عمروعاص مکار گفت: من هرگز بر تو پیشى نمى گیرم، تو در ایمان و هجرت از من اسبق هستى. عبدالله بن عباس گفت: اى ابو موسى این مرد تو را فریب داد ولى ابوموسى گوش نداد و گفت: اى مردم من على و معاویه را از خلافت خلع کردم آن کسى را که شایسته مى دانید به خلافت منصوب کنید. وى انگشتر خود را از دست خود بیرون آورد و گفت: من على را از خلافت خلع کردم. عمروعاص گفت: اى مردم آنچه ابوموسى گفت، شنیدید. من هم على را از خلافت خلع کردم و خلافت را بر معاویة بن ابى سفیان ثابت نمودم که او احق است از على. آنگاه انگشترى را که قبلا از دست خود بیرون آورده بود در دست کرد و گفت: من انگشتر خود را در نصب معاویه به انگشت مى کنم. سپس ابوموسى و عمروعاص به یکدیگر دشنام و نا سزا گفتند و دست به گریبان شدند.
ابوموسى از ترس اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) و شماتت مردم بر ناقه خود سوار شد و به مکه رفت و در کنار بیت اللّه الحرام اقامت نمود. حضرت امیرالمؤمنین به کوفه و معاویه به شام برگشت.
برخى گفته اند این جنگ 110 روز طول کشید و برخى نقل مى کنند که 14 ماه به طول انجامید.(1)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1-حوادث الایام، صفحه 55.
ورود اهل بیت(علیهم السلام) به شام
 
حامیان ابن زیاد به دستور وى در روز اول صفر سال 61 هجرى قمرى سرهاى مبارک شهداء را به نیزه زده و در مقابل اهل بیت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى بردند و آنها را شهر به شهر و منزل به منزل با شماتت و ذلّت کوچ مى دادند و هرگاه یکى از زنان و یا کودکان مى گریست نیزه دار با کعب نیزه بر سر ایشان مى زد تا در اول ماه صفر به شام رسیدند در حالى که سرهاى شهدا در میان محامل بودند آنها را از دروازه ساعات که محل اجتماع مردم بود وارد کردند. آن روز بر بنى امیّه عید و بر آل رسول روز عزا و بر شیعیان آنها روز حزن بود.(1)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1-حوادث الایام، صفحه 55.
شهادت جناب زید بن على بن الحسین(علیه السلام)
امام زین العابدین(علیه السلام) 11 اولاد پسر داشت، یکى زید بن على که بعد از حضرت امام محمد باقر(علیه السلام) از برادران دیگر افضل و مادرش «ام ولد» بود، او مردى عابد و سخى و شجاع بود و براى طلب خون امام حسین(علیه السلام) قیام کرد و به سوى کوفه رفت در حالى که قرّاء و اشراف با او بیعت کردند.
زید در زمان خلافت هشام بن عبدالملک عازم جنگ با یوسف بن عمر ثقفى که حاکم عراق بود و از سوى هشام فرستاده شده بود، شد. پس از شروع جنگ بسیارى از اصحاب زید بیعت را شکستند و فرار کردند و زید با سپاه اندکى که برایش باقى مانده بود با سپاه یوسف بن عمر به جنگ پرداخت تا شب فرا رسید و هر دو لشکر از جنگ دست کشیدند.
بدن زید زخمى شده و تیرى نیز بر پیشانیش خورده بود. طبیبى آوردند تا تیر را از پیشانى وى درآورد; همین که تیر را از پیشانى وى درآوردند، روح شریف ایشان به عالم بقاء پرواز کرد. سپاهیان پیکر ایشان را برداشتند و در نهر آبى دفن نمودند و قبرش را از خاک و گیاه پر نمودند و آب بر رویش جارى ساختند و از طبیب خواستند تا به کسى چیزى نگوید. وقتى صبح شد طبیب نزد یوسف بن عمر رفت و جاى دفن را نشان داد. یوسف پس از سه روز قبر را شکافت و جنازه او را بیرون آورد، سرش را جدا کرد و براى هشام فرستاد. هشام دستور داد تا زید را برهنه به دار آویزند، لذا او را در کناسه(جائى در کوفه) برهنه به دار آویختند. پس از مدتى هشام به یوسف امر کرد که: بدن زید را در آتش بسوزاند و خاکسترش را به باد دهد.
بنا به نقل شیخ مفید(رحمه الله) شهادت ایشان در سال 121 هجرى قمرى در سن 42 سالگى رخ داده است.
ناگفته نماند فرقه زیدیه خود را اتباع زید مى دانند و پس از امام زین العابدین(علیه السلام) به امامت او قائلند و آنها بر این عقیده اند که هر علوى فاطمى که عالم و زاهد و شجاع باشد و با شمشیر به جنگ بپردازد و مردم را دعوت به اسلام کند او امام است.(1)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1-حوادث الایام، صفحه 54.

دسته ها : صفر 1431
يکشنبه بیست و هفتم 10 1388
X